فریادباسکوت


فریادباسکوت

باز ازآن کوچه گذشتم

هرم سوزنده ی آسفالت کوچه رو، که گویی با هر نفس گرمارو از وجودش بیرون میداد؛ به خوبی حس میکردم! سیاهی  ممتد و یک دستش نشان ازاون داشت که کوچه تازه آسفالت شده ،هواگرگ ومیش بود؛‌ وسطای کوچه که رسیدم پرهای سفیدی  که انگارازتوی بالش خالی کرده باشن به اسفالت چسیبیده بود وسیاهی یکدست اونوبه هم زده بود.

الان نزدیک به  دوماهه که هفته ای یکبار مسیرم روعوض می کنم میدون رسالت رو رد می کنم ، وارد این کوچه می شم و دنبال خاطراتم می گردم .

کوچه باسالهای قبل تفاوت چندانی نکرده ، غیر از اینکه  بعضی ازدرودیوارها رنگ ورورفته ترشدند و دو سه تاساختمان جدید چند طبقه جای حیاطهای قدیمی روگرفته . درختی که شاهد آخرین دیدارخداحافظی من  وناهید بود هنوز سرجاشه اما قطورتروپیرترازقبل .

ازجلوی خونه ناهید ردمی شم هیچ فرقی باسابق نکرده ،امامن خیلی فرق کرده ام ،اون زمان هروقت ازتوی این کوچه ردمی شدم پر ازانتظار،شادی وامید بودم امااین روزهافقط یک غم سنگینی رو یدک می کشم .  اصلا" نمی دونم  ناهید هنوز توی این خونه زندگی می کنه یا نه؟گاهی وسوسه می شم درخونه روبزنم شاید چیزی دستگیرم بشه .

الان دیگه هواتاریک شده ،تیرهای برق توی کوچه که یک خط درمیون لامپاشون سالمن روشن می شه اما دردی از تاریکی کوچه دوا نمی کنه .

من به درخت خاطراتم تکیه دادم ......! اونورکوچه با فاصله تقریبا" صد متری خانومی که دست بچه اش روگرفته نظرم روبه خودش جلب می کنه  ،جلوی درخونه ای می ایسته یکدفعه بچه اش روبغل می کنه ،بچه زنگ خونه رومی زنه ،واون همینطورکه بچه روبغل کرده با خنده های بلند پامیذاره به فرار،ونرسیده به من می چپن توی ماشین پراید سفیدرنگی که کنارکوچه  پارک شده وتوی صندلی اش  قایم می شن ، صدای خنده های ریز ریزشون که سعی می کنن کنترلش کنن رومی شنوم .

چراغ بالای سردرخونه روشن وبلافاصله در بازشد.خانمی سرش روآورد بیرون اینور واونورکوچه رونیگاه کرد وگفت :

-      -  بازم این ناهید بلابرده زنگ رو زده وفرارکرده

-      قلبم به ضربان افتاد... چی ....؟ناهید؟......

-      باقدمهائی سست به طرف ماشین به راه افتادم ....آیا این واقعا" ناهیده .....خاطرات من ؟..شباهت اسمش ...شیطنت رفتارش ....

-      ناهید وبچه اش با چهره ای خندان سرشار ازلذت ازماشین بیرون اومدن به صورتش خیره شدم....

-     ای خدای من این خودشه  ....قسمتی از ایام شیرین جوانیم .....دختری که تنهائی های منوبه خوبی پرکرده بود ...وحتی می تونم بگم به انتهارسیدن تحصیلات دانشگاهیم رومدیون اون هستم و هرچه که بیشترمی گذره به آثارمثبت حضورش توی اون ایام بیشترپی می برم .

-      صورتش شکسته ترشده بود،توجه ای به من نداشت ،غرق شیرین کاری خودش وبچه اش بود.دست بچه اش راگرفت :

-      - بیا عزیزم ...بریم دیگه...خیلی دیرشده ....

-      - نه مامان دوست ندارم

-      - رامین جون دیگه برای امروز بسه ...دیربریم خونه ، بابابزرگ دعوامون می کنه.

 

باوجودمخالفتهای رامین ،ناهید اونوبغل کردوبه سمت خونه راه افتاد

-      رامین همچنان بهونه جوئی می کرد.

-      - عزیزم ،الان باید بری حموم ،خوشگل بشی ، فردا بابات می خواد بیاد و ببردت پیش خودش...

-      گیج شده بودم .... .به نظرم رسید ناهید اینجامهمون نیست ....چرابابای رامین قراره بیاددنبال بچه اش ...نکنه باهم زندگی نمی کنن ؟!...

-      یکدفعه چشمام سیاهی رفت ،دستم رو به دیوار تکیه دادم ...ای خدا؟ .....چرااینها جدازندگی می کنن ؟ ....نکنه اینجا منم مقصرم ؟ ...

...



روشنک .م آخر

اضطراب داشتم ،می خواستم موضوع رویکسره کنم از بس که باخودم کلنجاررفته بودم خسته شده بودم ،نگاهم به  تلفن بود بارهاگوشی روبرداشتم تاخودم باهاش تماس بگیرم اما انگار قدرتش رونداشتم بازگوشی رومی گذاشتم چه وضعیت سختی بود نمی تونستم یکجا بندبشم ،......تااینکه صدای زنگ تلفن بلندشد.

-      - الو

-      روشنک بود باشادابی جواب داد:

-      - سلام نیماجان !.....چطوری مشغله فکری من ؟!

-      - توهم مشغله فکری منی ،تموم فکر،یاد،وحواس پرتی های منی

-      باخنده وکرشمه گفت :

-      - چراهواس پرتی ؟

-      - خوب دیگه

سکوت کردم ،جوابی نمی تونستم بدم

-      - هوم ؟....

-      زیرلب گفتم

-      -  خوب دیگه ،.......خیلی واضحه .....

-      - چی واضحه ؟!........ هوم ؟......انگار سرحال  نیستی؟

-      سکوت کرده بودم بغض گلوم روگرفت

-     -  نیماچیزی شده ؟........از چیزی دلخوری ؟

-      -آره از خودم دلخورم .....

-     -  می شه معما طرح نکنی ؟ا فلسفی هم حرف نزنی ؟

-      - چی بگم .....خیلی سخته ام... کلافه .......روشنک جان ،. ........می دونی که توتمام علاقه من از دوران بچگی بودی وهستی ، اینو به دفعات گفته ام وفکرمی کنم که برات مسلم شده باشه امامن توی یک دوراهیم که هرروز عذابم می ده ....

-      - چی همون حرفهائی که قبلا"هم زدی  ؟

-      - اره و عمده اش اینه که هرچه صغری کبری می کنم....می ترسم ..... این ازدواج خوشبختی ما روتامین نکنه .....وفکرمی کنم من همیشه درحسرت این ازدواج بایدبمونم..........

-      نفسم به شمارش افتاده بود ،یک گیجی ومنگی توی خودم حس می کردم روشنک سکوت کرده بود وحرفی نمی زد.ادامه دادم که :

-      - مابعداز ازدواج تمام فکروذکروعلاقمون بچه هامون خواهندبود....وتوتصورکن اونابامشکلاتی مواجه بشن کمااینکه مشابه اش روهم دیدیم واونوقت توی این زندگی طعم شیرینی روتجربه نخواهیم کردوهمیشه یک عذاب وجدان همراه مونه.....

-      روشنک کماکان فقط گوش می کرد و من هم به سختی دنبال کلمه ها می گشتم می خواستم  ضمن اینکه علاقه ام روبه روشنک شون می دم باکمترین بار حسی وعاطفی این موضوع رو خاتمه بدم ،نمی خواستم که اون تصویربدی همراه باتنفرازمن داشته باشه و.....همش ترس ازاین داشتم که  این مکالمه بااوقات تلخی تموم بشه ودرکنارحسرت باروشنک بودن خاطره بدی از این دوستی برامون  بمونه وتا ابد آزارم بده ،من دنبال این نبودم تا به حس  دوست داشتنم نسبت به روشنک خدشه ای  واردبشه اما می خواستم این رنگ وبوی ازدواجی که به خودش گرفته بود عوض بشه ، می خواستم حتی المقدوربرگرده به یک دوستی فامیلی معمولی ،یک فامیلی که یاد آوریش همراه با یک آه باشه ، آهی که از یک دوست داشتن عمیق وخاطرات لذت بخش سرچشمه گرفته باشه  ......من همچنان باافکاری درهم برهم دنبال آوردن استدلال حول وحوش مشکلات ازدواج فامیلی بودم .

-      روشنک که تاحالاساکت بودوفقط گاهی صدای نفس هاش رومی شنیدم باصدای آروم وگرفته ای  گفت :

-      - هرموقع تواین حرف رومی زنی زبون من کند می شه ونمی تونم چیزی بگم ، هرچندمی دونم تمام دلائل تواین نیست ...

-      تلفن قطع شد،گوشی روگذاشتم سرم روکه به شدت دردمی کردتوی دست گرفتم بی نهایت ناراحت بودم ،....پا روی بزرگترین علاقه زندگیم که سالهای سال با من بزرگ شده بود گذاشته بودم ......

-      رفتم سریخچال وشیشه آب سرد روبرداشتم  وصورتم روباهاش شستم  ، نگاهم به بیرون افتاد غروب آفتاب دلگیرترازهمیشه بود، انگارکه از بس  ازدرد به خودش پیچیده  بود سرخ سرخ شده بود.....

-      گوشی تلفن رو برداشتم وشماره خونه شون روگرفتم ، مادرش جواب دا د ، بعداز سلام واحوالپرسی گفت :

-     - روشنک توی زیرزمین خونه اس گوشی روداشته باش تاصداش کنم.

-      بعدازچنددقیقه انتظارروشنک باصدای گرفته ای که به نظرمی یومد گریه کرده باشه اومد، این گرفتگی صداش چقدربرام آزار دهنده بود، ای کاش می شد دل روبزنم به دریا وبگم همه این حرفهائی که زدم خیالات بود، توهم بود... اصلا" سرم به دیوارخورده بود....می خواستم دادبزنم وبگم  روشنک دیوونه واردوستت دارم ،....دوستت دارم وتواندازه اش رونمی تونی بفهمی.... امااین امکان نداشت یعنی جرات دل به دریازدن رونداشتم ،یک جدال سخت مابین دل وفکرم بود واحساس می کردم  دلم منوبعدازیک مدت تنهامی گذاره وجوابگومشکلاتی که احتمالاپیش پام خواهد بودنیست نه اینکه نخواد کاری ازدستش برنمی یاد. روشنک گفت :

-     - الوهستی ؟

-      - آره ....روشنک...... توعشق اول منی ......روزهای بعد از این نمی دونم  برمن چطوری خواهدگذشت .

-      -  مطمئنم فراموش می کنی ،خیلی زود....

-      روشنک سعی می کرد که خوددار باشه و وانمود کنه  که موضوع روپذیرفته .

-      - به هرحال نیماجان ازقدیم وندیم گفتند برای ازدواج باید پی قسمت گشت وحتما"قسمت ما این ازدواج نبوده هرچند من این تردید رو مدتهاست که دارم درتومی بینم  وواقعیتش به یک وضع آزاردهنده ای تبدیل شده بود،......من هم به این دوراهی رسیده بودم .... مشخصه که از وضع پیش اومده  خوشحال نیستم اما حالا که کاربه اینجارسیده ترجیح می دم  خداحافظی کنیم ....چون من یک ذره هم حالم خوب نیست ..

-      - باشه ....هرچی توبگی .....اگه  لازم دیدی به مامانت خودت توضیح بده .

-      - باشه حتما".....

-    -   روشنک ؟!

-      - بله ؟!

-      - عشق اول منی وحسرت باتوبودن همیشه همراه من خواهدبود

-      - اجازه می دی برم ؟

-      - خواهش می کنم

-      - خداحافظ ....

-      – خداحافظ ....

گوشی تلفن روگذاشت ...ابتدای صدای مقطع بوق تلفن وبعدبوق ممتد وپس ازچنددقیقه تبدیل به جیغ شده بود،به خوداومدم و گوشی روگذاشتم .

اونشب تادیروقت توی خیابونها قدم زدم نزدیک به یک هفته  دچاربی خوابی شده بود م وبا زورداروهای آرام بخش می خوابیدم .......دیگه توی مهمونی هائی که روشنک بود، نمی رفتم ویا اگه من حضورداشتم روشنک پیداش نمی شد.

دوسال ازاین ماجراگذشت ومن فکرازدواج روازسرم بیرون کرده بودم روشنک بایک خواستگاری که مقیم آمریکا بود ازدواج کرد، کارت دعوت برام فرستاده بود امایک مسافرت روبهونه کردم وتوی جشنش شرکت نکردم .

یکسالی طول کشید تاکارهای اقامتش  درست بشه خبردارشدم که  عازم لوس آنجلسه ، دلم  گرفته بود .... طرفی دلم براش تنگ شده بود .....برای شنیدن صداش.... برای صحبت کردن .....برام مهم بود که بدونم  ازمن مکدره یانه ....وهمنطورمی خواستم بدونه که هنوز برام مهمه ،علیرغم اینکه این کارغیرمعمول بود زنگ  زدم خونهشون ، باباش گوشی روبرداشت بعد از سلام وحال واحوال کردن ، گفتم :

-      - شنیدم روشنک عازمه سفره

-      - بله اتفاقا"شماره تورو گرفته بود، می خواست بهت زنگ بزنه گوشی روداشته باش.

--    - الو....؟   

- ا    - سلام روشنک خانوم....

-      - سلام ...آقانیما....

-      - شنیدم دارین می رین ...

-      - آره ......قصد داشتم باهاتون تماس بگیرم ،که شمازحمت کشیدین ...

-      - خواهش ی کنم ........امیدوارم زندگی خوبی روشروع کنین  .....چه طوری می رین  ....؟

-      - می رم ایتالیا ازاونجا به اتفاق همسرم می رم

-      چقدراین واژه همسرم برای سنگین اومد .....چون موقعیت تلفنشون روتوی خونه می دونستم اومدنوک زبونم که بگم آیا دوروبرت کسی نیست؟ می خوام راحت باهات صحبت کنم امااین مجال دست نداد.

-      - امیدوارم که شمارو اونجاببینم

-      - من هم امیدوارم .....ودوست دارم همیشه خوشبخت باشین ،خوشبخته خوشبخت

-      بعداز صحبتهای معمولی که زیادهم طول نکشید تشکرکردوخداحافظی کردیم .

-      ششماه بعدازرفتن روشنک من باخواهریکی ازدوستانم ازدواج  کردم ویک زندگی معمولی روشروع کردم ... گاهی تلخ وگاهی شیرین

-      بعدازچهارسال توی مراسم حنابندون یکی ازاقوام شنیدم که روشنک بدون شوهرش اومده ایران وتوی این مهمونی هم می یاد...من درانتظاردیدنش بودم تااینکه بامامانش اومدمن اتفاقی جلوی دردیدمش باهاش دست دادم وسلام علیک کردیم ،خوشحالی روتوی صورتش می دیدم .....،من دست وپام روگم کرده بودم وبه بهونه ای بلافاصله اجازه خواستم وازش دورشدم ... روشنک توی اطاقی که برای اینکاردرنظرگرفته بودن لباساش روعوض کرده بود ویک لباس سرتاسرآبی پوشیده بود جزئیاتش رونمی تونستم دقت کنم .....من توی سالن خونه نشسته بودم  ، روشنک دومرتبه ازجلوم ردشد وواردآشپزخونه شدانگارکه می خواست منم برم اونجا یااینکه من اینجوری برداشت کرده بودم امادیگه این امکان برام  وجودنداشت چون خانمم اونجابود مخصوصا"که من موقع ازدواج اشاره هائی به خانمم  از علاقه مندیم به روشنک کرده بودم .

-      روشنک ازتوی آشپزخونه اومدبیرون واز اوضاع واحوال من پرسید ،سعی می کردم این گفتگورودرهمون حدتموم کنم چون متوجه چشمهایی که ازدورمنومی پائید شده بودم و اون چشمها ، چشمهای کسی نبود جز همسرم ، روشنک نمی دونست که چه انقلابی دردرون منه  بهتردیدم که روشنک روببرم وباخانومم آشناکنم .

-      - سپیده جان ! این روشنک خانومه.....  روشنک خانوم ایشون سپیده همسرمن

-      سپیده باچهره ای گشاده باهاش دست داد واظهارخوشبختی کرد البته سپیده خوش برخوردی عادتشه اما نمی دونم واقعا" چه حالی داشت وهمینطورنمی دونستم روشنک چه حالی ....اما حال خودم رو به خوبی می دونستم ...... بعدازاون مراسم الان سالهای ساله که ازروشنک هیچ خبری ندارم غیراز اینکه می دونم یک پسرداره وهنوزم توی لوس آنجلسه واینکه آیا از زندگیش چقدر راضیه واحساس خوشبختی می کنه اطلاعی ندارم ولی امیدوارم که خوشبخت باشه خوشبخته خوشبخت

-     

 

 

     عزت زیاد

 

 

-    

 

...



روشنک .م (23)

وقتی که رسیدم خونه مامان  سراسیمه بود

-  تودیشب کجابودی ؟1

انگارکه بوئی برده باشه ،نگاههای سنگینی بهم می کردوبالاخره طاقت نیاوردوگفت :

- فکرنکنی نفهمیدم کجابودی ؟!.....خجالت بایدبکشی

وآنچنان با حرص حرف می زدکه خیس خجالت شده بودم ،اصلابه این موضوع حواسم نبود که مامان منتظرمه ،فکرمی کردم اینهم مثل تموم شب هائی که توی خونه نیستم ...

ارتباط تلفنی وحضوری من باروشنک زیادترشده بود،همه اهل فامیل مادری متوجه این موضوع شده بودندوما دوتا هرچند هیچ وقت به صراحت صحبتی نکرده بودیم ولی به نظرمون می رسیدکه  کار دیگه تمومه ...

یکی از روزهائی که رفته بودم خونشون اون عکس بچگی هاش  که از عکس دسته جمعی خونه مامان بزرگ  بردیده بودم وتقریبا" همیشه همرام بود رونشونش دادم از خوشحالی ذوقی کردوآلبومش  که عکس های بچگی های منم توش بودروآورد.مشغول ورق زدن بودم تااینکه رسیدم به عکسهای مربوط به زمانی که برادرم علی بیشتر به خونشون رفت واومدداشت .توی بعضی از عکس ها انگار سعی کرده بودن کنارهمدیگه بایستاندوتوی بعضی دیگشون می شد متوجه نگاههای معنی دارشون ویاعشوه هائی که روشنک اومده بود, شدم. این قضیه آزارم داد وتوی خودم رفتم به شکلی که روشنک متوجه این تغییر رفتارمن شد .

-  چیزی شد؟1

نه ....

- پس چر ااینقدر دمق شدی ؟!

- هیچی .... یاد گذشته .....یکذره دلم گرفت ...

آلبوم رواز دستم گرفت وگفت :

- پس آلبوم رو بده ببرم ......

 

روزهای روز این موضوع فکر منومشغول کرده بود  ،عکسهائی که دیده بودم ورفتارهای روشنک که دراون سالها تغییرکرده بود وحسم همیشه می  گفت بی ارتباط باعلی نیست

این موضوع برای من خیلی مهم بود یک روز توی صحبت های تلفنی ازش پرسیدم :

- موضوع تووعلی چی بوده ؟!

انتظارنشد بدون مقدمه بپرسم

- چی ؟....چه موضوعی ....ماموضوعی نداشتیم

یکدستی زدم که من کم وبیش درجریان هستم ...می خوام بدونم ....یعنی باید بدونم ....

-  جالبه ...بعده این همه مدت ....چی شده ..؟موضوع خاصی نبوده ...زمانی علی به من علاقمندبود...خونه ماهم می یومد ..می بینی که به سرانجامی هم نرسیده

- از طرف تو یاعلی ؟

- چه فرقی می کنه مهم اینه که به جائی نرسیده

ودیگه سعی می کرداز جواب دادن طفره بره ، سردوراهی بدی گیر کرده بودم از طرفی علاقه ام به روشنک واز طرفی همیشه توی تصورم بودکه وقتی که این ازدواج سربگیره وعلی بیادخونه ما چه احساسی خواهدداشت وروشنک چه احساسی خواهدداشت .

فرق نمی کردکه این رفت واومد چقدر باشه مهم حسی بود که تداعی می شد،واین موضوع من روکلافه کرده بود.

مخالفت مامان هم بااین ازدواج علنی شده بودودلائلش روهم برخوردهای بد مادرش درسالهای قبل وشیطنت ها ودو به هم زنی ها وناسازگاریهائی که باشوهرش داشت عنوان می کرد. خاله هام سعی می کردن  باحرفهاوشوخی هاشون بهم می رسوندن که از این ازدواج صرفنظرکنم

دیگه موضوع به علی هم کشیده شده بودمادرم گفت :

- علی می خواد باهات صحبت کنه

از یک طرف چشم دیدن علی روندا شتم واز طرف دیگه می خواستم به جواب سوالهام برسم

یک روز که باعلی توی ماشینش بودم متوجه شدم می خواد این موضوع رومطرح کنه اما نمی دونه چطوری سرصحبت روبازکنه گفتم بذار خودم واونو راحت کنم  :

- راجع به روشنک قراربود بامن صحبت کنی ؟

انگار که خلاصی پیداکرده باشه  گفت :

- چه اصراری داری باروشنک ازدواج کنی ؟!

- اصرار؟...کی گفته من اصراردارم ....خوب ....حالامگه چیزی هست ؟

-  فکرمی کنم اون مناسب تونیست

- می شه بگی چرا؟

- روشنک دختر فهمید ئیه ....جذابه ...دختر شیرینه ...

می خواستم علی روخفه اش کنم انگار داشت راجع به دوست دخترش حرف می زد

- خوب خصوصیات روشنک روکه خودم هم می دونم به چه دلیلی مناسب نیست ؟!

-  اون انسجام وصمیمیتی که باید توی خونواده اش  باشه, نیست  توباهاشون نبودی

یاکوچیک  بودی ..... یااینقدر دوربودی که یک چیز هائی رونمی دونی

- چه چیزائی ؟

بعد بازبون بی زبونی گفت :

-   مادرروشنک سنگینی ووقار لازم رونداره وتوی مهمونی هایی  که مخصوصا توی اهواز که بیشتر دوست وهمکار بودند تافامیل برگزارمی شد رفتار جلفی بامردهاداشته وبالاخره روشنک هم همونجا بزرگ شده وتوهم خواه ناخواه مامان که زن سنگینیه مبنا مقایسته واین باعث عذابت خواهدشد.

ازاین حرف علی یکه خوردم نمی دونستم این حرفی که داره می زنه غلوه یا درمعذورات اخلاقی بخشی اش رونمی گه وسانسورکرده ....

 سکوت کرده بودم ........دیگه متوجه دورواطرافم نبودم ....گفتم :

- قرارنیست من کسی رو بامامان مقایسه کنم ، وقرارنیست روشنک هم ....

-  توقرارنیست من رومتقاعد کنی ویا بخوای چیزی روتوجیه کنی .....بروبشین فکرات روبکن ....خلاصه سری که دردنمی کنه دستمال بهش نمی بندن .....

می خواستم از موقعیت استفاده کنم وحرف آخرروبزنم :

- فکرمی کنی روشنک تجربه جنسی هم داشته ؟!

مکث کرد

- اطلاع ندارم ...از کجا باید بدونم

بعداز صحبت های علی فکرم بیشتر وبیشتر مشغول شد وتوجه ام به اطرافیان که راجع به این ازدواج موج منفی می فرستادن ،اما من همچنان باروشنک صحبت می کردم ودرفرصت هائی که دست می دادمی دیدمش حالادیگه روشنک به خوبی فهمیده بود که یکی از دغدغه های فکری من موضوع علاقمندی گذشته علی واونه،  اما گاهی مشکلات ازدواج فامیلی رو هم مطرح می کردم تااگه لازم شد به عنوان راه فراربتونم استفاده کنم .

تااینکه بالاخره باخودم به نتیجه رسیدم ودل روبه دریا زدم وبی صبرانه منتظر تلفنش بودم که برحسب معمول هرروزبعداز ظهر  تماس می گرفت.

 

 

 

...



عذرخواهی

قسمت آخر روشنک نوشته شده اما به دلیل مشغله های موجود امکان تا یپ آن فراهم نشده لذا ضمن عذر خواهی فراوان سعی می کنم دراسرع وقت قسمت آخر را هم منتشر کنم .

 

...



روشنک .م (22)

دیوان حافظ رودادم بهش گفتم برام شعربخون ،ناخنش روانداخت وخلای برگهای دیوان خوندکه :

 

 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

 

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم

فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

 

به کام و آرزوی دل چو دارم خلوتی حاصل

چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم

 

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

 

گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند

بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم....

...........

............

 

صدای قشنگی داشت ومن گاهی به شعری که می خوندگوش می کردم وگاهی فقط تموم حواسم به لبهاش بودکه تکون می خورد.بادستم یک تیکه از موئی که جلوصورتش روگرفته بود پس زدم تابهترببینمش ، بعد باپشت دست راستم به نرمی صورتش رولمس کردم ،دستش روآورد بالاوصورتش روکشید کنار , دستش روگرفتم  وشروع به نوازش دادن کردم.

-         می گذاری بخونم  ؟   یانه ؟!

-         توخودت شعری ،غزلی ،الان چه وقت صحبت از فراغه....

نفسم به شماره افتاده بود،اونم زل زدتوچشمام وآب دهنش روبه سختی قورت داد.

انگشتهام روقلاب کروم توی  انگشتای دستش یک بوس گذاشتم روی دستش ،یک انگشتری توی دست راستش بود.به آهستگی دراوردم وتوی انگشت دست چپش  کردم. بااین کار،حال وهوای سر سفره عقدتوذهنم زنده شد .

لبهام روبه سمت گونه هاش بردم ،روشنک خودش روکشیدکناروروی پهنای  تخت درازکشید ، پیراهنش رفت بالا،لبه اون روگرفتم وکشیدم پائین تانیمتنه اش پوشیده بشه ،بعد بلندشدم وخودم روبرای لحظاتی باوراندازکردن کتابهای کتابخونه مشغول کردم وروشنک هم خودش رومرتب کرد.

بازم اومدم لبه تخت نشستم وبدون اینکه ازش اجازه بگیرم سرم روگذاشتم روی زانوش وساعد دستش رو از زیرآستینش گرفتم ویواش یواش رفتم بالاتابه کتفش رسیدم .

روشنک ساکت وآروم بود ،حالاتاحدودی برجستگی سینه اش رومی تونستم لمس کنم . روشنک به خود اومد وگفت:

-         بذاربلندشم ...

-         سرم رو از روی زانوش برداشتم ودستم روآزادکردم .

-         می رم چائی بیارم

وبعد از اطاق بیرون رفت وباسینی چای برگشت وگذاشت روی تخت ،آوردن چائی بهونه ای بود تاحال وهوا مون عوض بشه وگرنه اون چائی رو نه من خوردم ونه روشنک .

بازم نشستم  کنارروشنک صورتم روچسبوندم به صورتش ولبهام روبه لبهام نزدیک کردم که جیغ کوتاهی کشیدوازم فاصله گرفت واین کار به دفعات انجام شدوهر بارباهمین عکس العمل روبرشدم .انگار من دنبال طعم بوسه خونه مامان بزرگ می گشتم ومثل این بودکه اون اگه رضایت به این کارمی داد دیگه کنترل از دستش خارج می شد تا اینکه باتحکم گفت  :

-         نیما .....خواهش می کنم .....این چه کاریه ؟! بس کن دیگه .......

وازروی تخت بلند شد ورفت روی قالی اطاق نشست وبه  دیوار تکیه دادوزانواش روبغل گرفت .

گفتم :

-         چرااینقدرسخت می گیری ؟! ماقبلا"این تجربه رو باهم داشتیم ...

-         قبلا"هم این کار نبایدمی شد.....اون دفعه هم یک اشتباه بود......

من از شنیدن این حر ف بیشتر ازاینکه ناراحت بشم خوشحال شده بودم  ،چون هر عکس العملی  غیر ازاین ممکن بود منو به سمت و سوئی  فارغ از فکر ازدواج  ببره.

ساعت نزدیک سه ونیم صبح بود،رفت رختخواب منوتوی پذیرائی پهن کرد،من دراز کشیدم چنددقیقه ای بالاسرم نشست وبعد از شب بخیرگفتن رفت توی اطاقش بخوابه

من  همه وقایع امروز روازلحظه ای که باروشنک تلفنی حرف زده بودم واون اومده بود دنبالم رو بارها وبارها مرورکردم تاخوابم برد.

*****

 

  چشمم روباز کردم ،به دوروبرم نیگاه کردم ،یکدفعه یادم اومد که کجام ،نمی دونستم چه وقت روزه ،ترسیدم خونواده روشنک سربرسند،نیگاه به ساعت دیواری کردم،ساعت 7صبح بود.

یک راست رفتم سمت اطاق روشنک ،درباز بود وروشنک همچنان خوابیده بود، آفتاب داشت خودش رومی کشید توی حیاط ،کنار تخت روشنک نشستم ،دستش روگرفتم ،چقدرانگشتاش وخصوصا"ناخن انگشت کوچیکش ظریف بود، اون  چشم چپش روتوی نوری که تابیده بود یواشکی یاز کردوبالبخندی گفت :

-         ساعت چنده ؟

-         تقریبا" 7صبحه

روشنک لحاف روکشید روسرش

-         بلندشو تنبل بازی درنیار ،می خوام برم ....

کش وقوسی  بخودش داد واز روی تخت بلند شد،بعد از آماده ومرتب شدنمون ،بساط صبحونه روآماده کردوپس از خوردن صبحونه من آماده شده بودم تازودتر باروشنک خدافظی کنم

گفت :

-         نیما؟!........ یک سوال می خوام بکنم

-         بپرس!

-         خوب شد  دیشب اتفاقی نیافتاد ......تو از جیغ های من می ترسیدی ؟!

-         جیغ توکه ترس نداشت .......من برای اینکار نیومده بودم ..............

-         خیلی خوشحالم ...

لبخندی از روی رضایت زدم وبعد از خداحافظی ازخونه خارج شدم ، واز استرسی که از صبح دچارش شده بودم خلاصی پیداکردم .

...



روشنک .م (5/21)

ازاینکه خودمو باروشنک توی خونه تنها می دیدم حس عجیبی داشتم که تااون موقع تجربه نکرده بودم  یک حس خودمانی ،حس خوش آیندی که بهم اعتمادشده بودوتصوراینکه شاید برای روزهای متوالی  عمرم ،من وروشنک زیریک سقف زندگیمون  رو بگذرونیم و روشنک مال من خواهد بود ودرهمه احوال کنارمن ،وهمه این حس ها، حس های قشنگی بود.

واردسالن پذیرائی شدم،میوه ها به طرز باسلیقه ای توی جامیوه ای چیده شده بود،روی یکی از مبل ها لم دادم واز روشنک خواستم که  روبروم بشینه ،بالبخندی که گوشه چشمم بود محوتماشای اون بودم.روشنک چشماشومحکم به هم چسبوند وباتکون کوچیکی به سرش که یعنی :چیه ؟ومن سرم روبالاانداختم که یعنی :اووووووم

-         می خوای یک موزیک بذارم

-         نه ترجیح می دم حرف بزنیم

بعد سوالی که روزها ذهنم رو مشغول کرده بود پرسیدم :

-         یک چیزی روسردرنمی آرم ،مگه مامانت مخالف دوستی ومن وتونبود؟!چراحالانظرش عوض شده .....همراهی می کنه باهات ....

-     اون مخالفت مال سالهای قبله ،شاید مامان اون زمان حق داشت ،اونوقت زمان خوبی برای مشغول شدن فکر ما نبود،ضمن اینکه مثلا"من حالادیگه بزرگ شدم .

-         به هرحال برخوردمامانت بااین موضوع وخصوصا"امروز برام خیلی جالب بود.

-     اون از روز اول هم روی شخص خودتومشکلی نداشت .ضمن اینکه من مفصل بامامان صحبت کردم،رفتارهای تو موردتائیدش هست واینکه فکر می کنه توجوهره لازم روداری وهمینطور خونواده دوستی رو توی سایر اعضا خونواده ات هم دیده

بعد از اون از هردری صحبت شد،کمک کردم میز شام دونفره مون آماده شد ، غذای خیلی خوشمزه ای شده بود.

حالاساعت تقریبا"ده شب بود ومن آماده خداحافظی ورفتن ،روشنک توی  صحبت هائی که شد بهم گفته بودکه باباش از این ماجرااطلاع نداره ، ومن نگران این بودم که خونواده اش برسند ودراین صورت من غرق خجالت می شدم وبعد از اون رودیگه نمی تونستم تصورکنم .

توی همین حین واثناءتلفن زنگ زد،روشنک جواب دادوبعد بهم گفت :

-         مامان باباامشب نمی یان خونه

من درتردید موندن ورفتن بودم ،از یک طرف دوست داشتم این لحظات تموم نشه ،از یک طرف موندن خودم رودرست نمی دونستم وهمینطور واکنش روشنک روهم نسبت به موندنم نمی دونستم واینکه اگه مامانش مطلع می شد چیکارمی کرد. باخودم کلنجارمی رفتم  یکدفعه  دلو زدم به دریاوگفتم :

-         پس امشب موندگاریم !!

تموم حواسم رو متمرکز کردم روی رفتارروشنک ،اما هیچ واکنشی نداشت ، شاید روشنک راحت نبود , نمی دونم شاید اونم به همین چیز ها فکرمی کرد.

احساس کردم حرف خوبی نزدم خواستم درستش کنم :

-         شوخی کردم من چند دقیقه دیگه می رم

-         نمی دونم واقعا" ،........قاعده اش اینه که تعارف کنم بمونی اماخوب.........

-         مگه ماتعارف داریم .......

روشنک سکوت کرده بود ،بعد از چنددقیقه فکر کردن انگارکه کلافه شده باشه بدون اینکه به من نیگاه کنه  تند تندگفت :

-         اصلا"نمی دونم ،..........هرجورراحتی تصمیم گیری باخودت .....از نظرمن اشکالی نداره برای موندنت.

-         منم انگار از خداخواسته بلافاصله وباپرروئی که کمتر توی خودم سراغ داشتم ویکذره اش هم ناشی از همون حس خودمونی شدن  بودگفتم :

-         پس می مونم

روشنک لبخندی زد ومن فهمیدم که اونم مخالفتی  نداره.

لباس راحتی برام آورد وپوشیدم

-         می تونم بیام تواطاقت ؟

-         البته

-     دراطاق باز بود ،واردش شدم روبروی درب ورودی، کتابخونه ای بود از کتابهای درسی وشعر ورمان ،درانتهای اطاق سمت چپ یک پنجره بلندی مشرف به ایوون بودوتخت روشنک که باروتختی بنفش روشنی که وسطش یک قلب سفید دوخته بودندقرارداشت .

از نزدیک نگاهی به کتابهای توی کتابخونه انداختم وگفتم :

-     اینها که همش خارجیه ومنم سردرنمی آرم ،از انگلیسی فقط یک چیز بلدم اونم "ویندوز"یعنی "میز"پس دیوان حافظ روبرمی دارم که به زبون خودمونی نوشته شده

کتاب روبرداشتم وروی لبه تخت نشستم ، احساس صمیمیت بیشتری بهم دست داد. روشنک هم کنارم نشست .

 

 

بعدنوشت :قسمت بعدی رو زودترمی نویسم قول می دم تاپس فردا

...



روشنک .م (21)

آخرای نامه روشنک اینقدربادستخط بدی  نوشته شده بودکه نشون از کلافگی اش داشت وکلمه "همه "رو اینقدر درشت وباحرص نوشته بود که کاغذسوراخ شده بود.

باوجودیکه درقدیمی بودن نامه شکی  نداشتم وحس روشنک روتوی اون روزهاباورکرده بودم اماعلیرغم مطالبی که توی نامه بودوتمام توضیحات که قبلا"داده بود مبنی بربی تجربگی وخامیش وشیطنت های دختونه اش ،برخوردهائی که درگذشته کرده بود روتوجیه نمی کردوهنوز متقاعدنشده بودم .هرچندتاحدزیادی آرومم کرده بود.

بعدازاون من به هربهونه ای که دست می داد مسافرت می کردم تاروشنک روببینم  وبدون هیچ بهونه ای باهمدیگه تلفنی صحبت می کردیم وهرچه بیشتر باهاش همکلام می شدم برام جذاب تر وجذاب ترمی شد.

برای هرچیز یک جواب منطقی داشت وهرصحبتی که می شدخیلی خوب ماجراروتجزیه وتحلیل می کردوعمدتا"روی مسائل توافق نسبی  داشتیم .روی نحوه پوشش،روی نحوه برخوردتوجمع ومهمونی ها،نکاتی که یک زن وشوهرتوی زندگی مشترک باید مدنظرقراربدن ، جایگاه زن ،جایگاه شوهر،روی وضعیت درآمدی من ودرصورت ضرورت مشغول شدن توی شرایط آب  وهوائی بد،نقش پدرومادرمون توی زندگی ، میزان فعالیت اجتماعی هرکدوممون ،اولویت های زندگی ،نگاهمون به سفر ،هجرت ،اداب ورسوم و......................وتقریبا"توی همه زمینه ها یک فهم مشترکی وجودداشت .

هرچه می گذشت ارتباط نزدیک ونزدیک تر وعلاقه من بیشتر وبیشترمی شدبه صورتی که بعضی از روزها ساعت هاهمدیگه رومی دیدیم ویاساعت هاازهردری تلفنی صحبت می کردیم .شوخی ،جدی ،جوک ،خنده .شعر وتوی این گفتگوهاولذت درکنارهم بودن همدیگه رومحک هم می زدیم.

حالادیگه از جزئیات کارهای همدیگه کاملامطلع شده بودیم البته طبیعی بودکه من بخشی ازخصوصی ترین خاطراتم.نگرانی هام وتجربه هام روبروز نداده بودم ومنطقی بودکه  اونهم مضوعاتی برای خودش نگه داشته باشه .

حالادیگه مادرروشنک کاملادرجریان ارتباط ماباهمدیگه قرارگرفته بودوخونواده من هم بوئی برده بودند.

توی یکی از مکالمات تلفنی قرارگذاشتیم توی مراسم سالگرد بابابزرگم همدیگه روببینیم .من سواراتوبوس شدم وتابرسم ظهرشده بود. فامیل از مرد وزن خونه بابابزرگ جمع شده بودند وتدارک ناهار ومراسم که بعداز ظهر برگزارمی شد رومی دیدند.هرچی چشم انداختم وبه اطاقهاوآشپزخونه سرک کشیدم از روشنک خبری نبود ازمامانش سراغش روگرفتم گفت :

-         روشنک کارداشت ،نمی یاد

-         گفتم ولی اون به  من قول داده بود

یک راست رفتم سراغ گوشی تلفن بهش زنگ زدم وبعداز سلام علیک بادلخوری گفتم :

-         تواین همه راه منوکشوندی اینجا ،بعدخودت نیومدی ؟!

-         نیماجان! ببخش یک کاری پیش اومد......

-     کاری پیش اومد؟!من شش ساعت کوبیدم اومدم ، اونم فقط برای یکروزاونوقت تو....این چه کاری بودکه نمی تونستی  عقب بندازی ویاحداقل بگی .

-         معذرت می خوام نیما،کارهای پایان نامه دانشگاه ،فورس گذاشتن  ،گرفتارشدم .............کاش تومی یومدی خونه مون

-     نه!..... من نمی یام ،مگه قرارمون این بود؟! بعدشم  من ازاین قایم موشک بازی  هاخوشم نمی یادمگه مادوست دختر پسریم که دزدکی بیام ؟!

این حرف روحتمن بایدمی زدم ، چون تداعی ارتباطهائی می شد که به وفورسراغ داشتم ومن نگاهم به این ارتباط متفاوت بود.

-         کی گفته دزدکی بیای ،مامانم رودرجریان می گذارم ، همین الان گوشی روبده مامان

-         نه من این کاررونمی کنم ،خودت بهش زنگ بزن

-         نیماجون .......... توچرااینجوری می کنی ...........باشه خودم زنگ می زنم بهش 

خداحافظی کردیم وگوشی روگذاشتم .چنددقیقه بعدتلفن زنگ زد اماتوی اون شلوغ پلوغی کسی نبودتلفن روجواب بده .من هم که قرارنبود گوشی روبردارم زنگ تلفن قطع شد ............وجنددقیقه بعدباز به صدادراومد.اینباریکی از توی حیاط دادزدبابااین تلفن سوخت یکی گوشی روبرداره .حالاکه خیالم راحت شده بودکه یکی به دادتلفن می رسه باعجله از اطاق رفتم بیرون،اتفاقا"مامان روشنک بدوبدوبه سمت تلفن می یومد.

چه صحبت هائی ردوبدل شدنمی دونم فقط دیدم مامانش بالبخندداره می یادبه طرف من وبه آرومی گفت :

-  نیماجان !روشنک پشت  تلفن باهات کارداره ضمنا"خواسته که دعوتت کنم بری خونه ،...... معذب هم نباش ازنظر من اشکالی نداره ،تومثل چشمهای من مورداعتمادی

خجالت کشیده بودم همینطورکه سرم روانداخته بودم پائین گفتم :

-         شمالطف دارین

اومد نوک زبونم که بگم شماهم مثل مادرمن می مونین که یک دفعه به خودم اومدم که نه این تعارف مال اینجانیست .

به طرف تلفن راه افتادم گوشی روبرداشتم الوگفته نگفته روشنک گفت :

- خوب اینم ازمامان ،خیالت راحت شد؟من ازمامان کار قایم کردنی ندارم ................حالاکی راه می افتی ؟..........کی می رسی ؟........یکساعت دیگه خوبه منتظرباشم ؟

-         من راه نمی افتم دراز به درازبیام خونتون ........

-         باباتوکه هنوز م دلخوری ،خوب نمی شه که باآمبولانس خوابیده بیای که

بعد زدزیزخنده

-         اول اینکه من حتمن بایداول مراسم خودمونشون بدم ،بعدهم می یام میدون انقلاب توهم بیااونجا به اتفاق می ریم

-         چرا؟.....خوب باشه می یام پیشوازت واسه تونیام واسه کی بیام بداخلاق

خداحافظی کردیم

تامراسم برگزاربشه ومن یک دوشی بگیرم وریشی بزنم وراه بیافتم ساعت هشت شب شده بود وهواتاریک چنددقیقه ای ایستاده بودم که روشنک بایک مانتوسرمه ای ،روسری آبی نفتی وکفش اسپرت رسید.

 سلام علیک کردیم یک شاخه گل مریم با گل رز براش خریده بودم بهش دادم .

ذوق وشوق می کردکه عاشق گل مریمه بعدبردنزدیک بینی اش  وبوئی کشید وباصدائی شبیه آه گفت :

-         به .........به به چه بوئی ، نیماخان شماخودتون گلین ،ماشالله خودتونم بوی خوبی می دین چه ادوکلنی زدین ؟

-         ادوکلن نیست وعطر  مشهدیه

-         هرچی هست که خوب بوئیه

 بعد سروگردنش روکشیدبه سمتم ویک نفس عمیق کشید.

-         به به ........خوب بیاسواراین اتوبوسهابشیم زودترمی رسیم

سوارشدیم اتوبوس راه افتاد وپس از گذشتن از خیابونها زودترازاون چیزی که فکرمی کردم رسیدیم وتوی ایستگاه سرکوچشون پیاده شدیم

توی تاریک روشنی کوچه دستش روپیداکردم وتوی دستم گرفتم ،کلیدروتوی درچرخوندواردخونه شدیم ،خونه حیاط بزرگی داشت ازکناراستخرکه مشخص بود روزهای طولانیه که رنگ آب روندیده گذشتیم ،چهارتاپله جلورومون بود که به ایوان ختم می شد واینورواونورپله هاپنجره های زیرزمین بود.

واردهال شدیم .روشنک قدمهاش روتندکردوگفت :

-         آخ آخ .. ....

بعدباشتاب به سمت آشپخونه رفت منم دنبالش رفتم ،روشنک درقابلمه هاروبرمی داشت یک نیگاهی بهشون می کرد وشعله های گاز روکم وزیادمی کرد، بوی قورمه سبزی خوردبه مشامم ، گفتم :

-         به به چه بوی خوبی می یاد ، دهنم آب افتاد.

-         دلتوصابون نزن این بوی غذای خونه همسایه اس

بعدصدام روکلفت کردم که :

-         کی بوی غذارومی گه ،بوی آدمیزادمی یاد

-         صورتش روتوهم کشیدوزیرلب باشوخی گفت :

-         بیجاکردی  

-         آی آی نگی نشنیدم ها ،خوبم شنیدم اما بروخداروشکرکن که فعلن گشنم نیست .

رفت توی اطاق ودرروبست ، بعد درحالی که موهای مشکی بلندش رو ریخته بود روشونه هاش وموهای طرفین صورتش رو با یک کلیپس جمع کرده بود پشت سرش از اطاق اومدبیرون .یک بلوز ودامن  آبی چین داربلند که پائینش نقش ونگار آبی روشن تری  داشت پوشیده بود.

یک ذره هم بفهمی نفهمی توی صورتش دست برده بودولبهای گوشتالودش بارژقهوهای که زده بود بیشتر خودنمائی می کرد.

...



روشنک .م (20)

اول نامه خوش خط شروع شده بود وهرچه پیش می رفت بدخطیش  توی ذوق می زد. تاریخ نامه مربوط به تابستون شش سال پیش بودوالان متن اون جلوی رومه:

 

نیما امروز تورفتی وهمه متعجب ازاین رفتن ناگهانی که یکباره چه شد؟!

وهیچکس به خوبی من نمی دانست که دلیل این رفتن چه بود.

وقتی کیف مشکی چرمی خودراآماده می کردی وازاین اطاق به آن اطاق ،کلافگی وسرگردانی رادروجودت می دیدم .

وقتی که چرخ کیفت به موزائیک های کف حیاط سائیده می شدوبه سمت درخانه می رفتی دل گرفته ترازهمیشه بودم .

بانگاهم دنبالت می کردم شاید نیم نگاهی برای خداحافظی به من بیاندازی ولی دریغ ....

توچه می دانستی از دل آشوب زده من که باهرلبخندویانزدیک شدن به توچشم غره های مادرم همه افکاروحس وحال دوست داشتن رایکباره ویران می کرد.

چه می دانی از لب های به ناگزیربسته شده دختری مغرورکه درهنگام قدم زدن برروی پل کارون نفسسش راخفه کرده بود.

ومن درآستانه گشودن لب بودم که یکباره می گوئی: خسته کننده ای ،تواینقدر غرق افکارخودی که متوجه مراقبت های دورونزدیک مادرم نیستی .

مادری که باتمام وجوددوستش دارم اما دراین موردبخصوص چقدربی انعطاف وسخت گیروبی انصاف است .

وتوچه بی رحمانه باقدمهای بلند ازمن فاصله گرفتی که صدای گامهایت تاامروز وبلکه سالهای سال درگوشم مثل ضربات پتک خواهد کوبید.تازبانی که به سختی آماده گشودن بود همچنان بسته بماند.

توچه می دانی ازنوشته های شبانه ای که پست نمی شوند.

توچه می دنی ازبگومگوهای مادری بادخترش وقهرهای طولانی وتهدید به خبردارشدن پدر؟

توچه می دانی از دلتنگی های سرکوب شده ام .

توچه می دانی از اطمینان مادری به قول وتعهد دخترش 

ونمی دانی وبه قاضی می روی

توکجا ئی اکنون تارقص کلمات رادرخیسی چشمان ببینی

نیما.....دلم گرفته است  از خودم ،ازمادرم ،ازتو....از هرچه غرورومتانت دخترانه است ازهمه ....ازهمه.......

 

 

 

 

 

 

...



روشنک .م(19)

-   اما برای یک قسمت هائیش هم  دلیل دارم قبول دارم بی تجربگی ،کم سن وسالی وشیطنت های دخترونه ام که می خواستم بیشترموردتوجه قراربگیرم  بی تاثیرنبوده ،اما شک وتردید وترس  وعدم اعتمادبه نفسم برای ازدواج هم به این ماجراکمک می کرد احساس کردم خیلی یکدفعه ای ماجراجدی شد.

من هم توی تب وتاب دوست داشتن بودم ، نمی خوام بگم تموم ذهنم رومشغول کرده بودی اما بهت علاقه مندبودم  ،بعضی وقتها قلم به دست می گرفتم وبرات مطلب می نوشتم اما ناتموم می موندچون جرات پست کردنشون رونداشتم ، بعضی وقتها گوشی  تلفن روبرمی داشتم تازنگ بزنم .......، خوب من فقط هجده سالم بود........الان که فکرمی کنم می بینم می شد با این قضیه  برخوردبهتری هم بکنم ، رفتارام بیشتربوی بچگی میداد.

من به صحبت هاش گوش می کردم , هنوز متقاعدنشده بودم ،دستام روچپونده بودم توی جیب کاپیشنم وگاهی جلوی دهنم می گرفتم تاگرمشون کنم.

-         می خوای دستکشم روبدم دستت کنی ؟ کش می یاد.....

-         نه ،خوبه .....همه دلائل همین بود؟

-         حس بدی دارم الان ،.....احساس می کنم دارم محاکمه می شم ،هرچند توضیح دادنش خودم روهم سبک می کنه

-         صحبت محاکمه نیست به هرحال این حق منه که بدونم این وسط چه اتفاقی افتاد .

-     راستش صحبت های مامان  وممانعت هاش واخم وتخم هاش بی تاثیرنبود،می  دونی که من همه چیز روبامامان درمیون می گذارم هرچند اون متوجه حسی که من وتونسبت به همدیگه پیداکرده بودیم شده بود.مامان می گفت من باید فکردرسم باشم واینکه هردوتایی تون تازه وارددانشگاه شدین هرکدوم از شماهاممکنه  موردمناسبی مقابلتون قراربگیره که این ارتباط می تونه باعث بشه بدون بررسی منطقی قضیه , پاسخ منفی بهش بدید.وبه همه اینها محدودیت هائی که ایجادکرده بودن رواضافه کن .

روشنک سرش روانداخته بود پائین باحرارت حرف می زد.

-      قبول کن من وتوبایددیگران رودرحدمتعارف وعرف تجربه می کردیم وگرنه بعدهامی تونست یک حسرتی باشه توی زندگی مون من واقعیتش حرفهای مامان رواون روز نمی فهمیدم وبه سختی پذیرفتم اماهرچی بیشترمی گذره بهترمتوجه می شم.

استدلالهائی که روشنک  می آوردمنطقی بود .دندونهام به همدیگه می خوردومی دونستم که همه اش مال سردی هوانیست و به دلیل یادآوری روزهای ناراحتی وانتظارمن از روشنک هم هست .

-         خوب روشنک خانوم !امیدوارم تجربه های خوبی توی این ایام پیداکرده باشی

-     سوء تعبیرنکن من گفتم تجربه درحدعرف یعنی همین که ما به هم تعهدداشتیم وبه همدیگه فکرمی کردیم ,یعنی ممانعت از برخوردبادیگری واین یعنی احتمال یک حسرت که چرااولین انتخاب روپذیرفتیم .

روشنک دست کردتوی جیبش یک تیکه کاغذ تاشده رودرآوردوبه طرفم گرفت وگفت :

-         بگیرش

کاغذ کهنه ای بودکه از ظاهرش مشخص بودباخودنویس نوشته شده  وآثارجوهر که به مرور پس داده بود ازپشت مثل متن نوشته شده باکاربن بودکه نشون می داد  مال سالهای قبله.

-         این چیه ؟

-     بگیرش  ، این دست خط منه ،می دونی کی نوشته شده تقریبا"شش سال پیش وقتی که خیلی ناگهانی خداحافظی کردی واز خونمون توی اهواز رفتی ،ولی  آلان باز نکن بگذاروقتی من نیستم بخون این نامه مال تو وبعدش هرکاری خواستی باهاش بکن .

-         خوب همه این حرفهادرست ....امانتیجه؟

نتیجه اینکه اومدن من به اینجا به معنی خواستگاری نیست .دردرجه اول به معنی عذرخواهیه وبعدبرای  آشنائی  ،آشنائی بیشترباکسی که حسی نسبت بهش داشته ودارم والان باگذشت چندسال می بینم  موردمناسبی برای فکرکردن به ازدواج باشه .

حرفی نداشتم بزنم ،می خواستم هرچه زودترنامه ای که نوشته شده بودروبخونم روشنک به ساعتش نگاه کرد:

- من داره دیرم می شه اگه موافق باشی بریم.

 تاکسی گرفتیم ، ازاینکه کنارروشنک بودم احساس خوبی داشتم تایک مسیری می تونستم باهاش  باشم  

-    روشنک !من نیازدارم تافکربکنم

-         آره درست می گی .......می یای بریم  خونه ما ؟

-         نه مرسی

-         مامان می دونه من باتوام  اون دوست داشت همدیگه روتوی خونه ببینیم امامن فکرکردم اونجاراحت نیستی

-         اره همینطوره

مسیرمشترک من وروشنک تموم شد ، کرایه ماشین رودادم ,خداحافظی کردم وپیاده شدم ،نامه روشنک که چهارتاخورده بودرو بازکردم .

 

...



روشنک .م (18)

 

 

 ساعت 5دقیقه مونده به 3 توی نمایشگاه عکس بودم ،دیوارهای نمایشگاه کرمی رنگ وقاب های نصب شده روی اون قهوه ای سوخته , بعضی از عکسهاکوچیک ,متوسط وبزرگ بودندکه بانورپردازی قشنگی کنارهمدیگه قرارداشتند.موضوع نمایشگاه اجتماعی خبری وبه قول  یکی از عکاسها "نشون دادن زوایای پنهان ازدیدمردم" بود.

من یک چشمم به عکس هاوچشم دیگه ام به سمت ورودی سالن بود.

یکی ازاین عکسهای جالب، روئیدن گلی بارنگ  بنفس میون مشتی از خارهاتوی  بیابون بود.

ساعت سه وربع بودکه روشنک باقدمهای بلنددرحالیکه  پالتومشکی باخزهای روی یقه وچکمه های بلندی پوشیده بودواردشد.صدای پاشنه کفشش سکوت اونجاروبه هم زد.چندنفری به طرف صدابرگشتندانگارتازه متوجه شده باشه سرش روتوی شونه هاش قائم کرد وروی انگشتهای نوک پاش درحالیکه از خرابکاری که کرده بودریز ریزمی خندید به طرف من اومد.

به من که رسیدباحرکت سرولبش سلام کرد. یک نیگاه سرسری به عکس هاانداخت وگفت :

-         بریم بیرون ؟

سرم روتکون دادم که یعنی بریم .

ازسالن که اومدیم بیرون سردی هوابینی ام روسوزوند .سالن نمایشگاه وسط محوطه بزرگی که دورتادورش باغچه بود قرارداشت .هنوز آثاربرف  روزهای قبل توی باغچه هاومحوطه مونده بود.

همینطورکه بخارازدهن روشنک بیرون می یومدبی مقدمه گفت :

-         پیش خودم گفتم الان نیمافکرمی کنه عمدا"دیراومدم .....واقعا"ببخشید از قصدنبود

-         نه همچوفکری نکردم به هرحال پیش می یاد بعد اینکه یکسوال ،این فصل سال چه موقع نمایشگاه گذاشتنه ؟

باشوخی گفت :

-         فکر ما روکردن که قراربوده همدیگه روببینیم

-         آهان حواسم نبود،

بعدهمینطورکه براندازش می کردم گفتم :

-   چه مسلح وگرم ونرم اومدی ،پالتو وشال گردن ودستکش واووه ...مگه می خواستی بری سیبری ؟!

-         به هرحال این لباسها مال همین موقع هاست دیگه .....توسردت نیست ؟!

-         نه خوبم. لذت می برم اونم باوجود گرمای حضورشما

-         اوه اوه چه حرفا مامی ،ددی ،یکی منوبگیره

 قدم زنان روی موزائیک فرش  محوطه دورباغچه راه افتاده بودیم .بازکردن سرصحبت های اصلی وجدی  سخت بود.اولش ازسردی هوا،بعدوضعیت درسی  اون وپیشنهادی که برای  تدریس  توی دانشگاه داشته ،ازسربازی من که چه طوری می گذره وسه ماه دیگه تمومه حرف به میون اومد.کلام که به اینجارسیدگفتم :

-         البته من باید تاحالاسربازی ام تموم می شدولی توباعث شدی تااین عقب افتادگی بوجودبیاد.

باتعجب گفت :

-         من ؟!چرامن ؟!نکنه من فرمانده ارتشم وخبرنداشتم ؟

-         نخیر بلاتکلیفی که درست کرده بودی باعث شد من یک ترم دیرترتموم کنم و....

-         چه بلاتکلیفی ؟

-         واقعانمیدونی ؟!

جوابی نداد،فقط صدای قدمهائی که برمی داشتیم شنیده می شد......

-         هوم ؟! ....واقعا"نمی دونی ؟

-         فقط حدس می زنم چی می خوای بگی ......ولی مطمئن نیستم .

-         همون حدسی که می زنی کاملا"درسته

وبعداتفاقاتی که توی این چندسال افتاده بودودل مشغولی های شبانه روزی که نسبت به روشنک داشتم وتاثیری که روی وضعیت درسی ام گذاشته بودروبراش تعریف کردم وهمینطورسوالی که برام پیش اومده بود:

-         باتوجه به تجربه قبلی چراباید همدیگه روببینیم .مایکبار شروع کردیم وبه جائی نرسیدیم

روشنک سرش روانداخته بود پائین وفقط گوش می کرد.

ادامه دادم :

-     واقعا"نمی دونم چرااون ماجرای دوست داشتن، بطور ناگهانی با بی توجهی وبی اهمیتی تو مواجه شد.اصلانمی دونم چرادوباره زنگ زدی وشروع کردی ،اصلا"چرامن اینجام وچراتواینجائی ؟

روشنک ساکت بود وفقط هرم نفسهاش توی هواپخش می شد.

شاخه کوچیکی ازدرختی که فقط چندتابرگ خشک شده روش چسبیده بودکند .دونه های برف چسبیده به شاخه  روی شونه هاش وروسری اش ریخت .

-         چراساکتی ؟ .......روشنک ! .....

-         دارم به حرفات گوش می دم . ناراحتی ؟!...می خوای جداشیم ....اتفاقی نیافتاده .......

-     نگرانی من همینه یکروز می یای جلو ،یک روز می ری عقب ؟یکبارمثل امروز می گی همدیگه روببینیم ،چنددقیقه بعدش می گی اتفاقی نیافتاده می خوای جداشیم .من  نگرانه همین تضادهام ......

-         الان نگفتم جداشیم ،گفتم اگه می خوای .آخه تواینقدرمنوسوال بارون کردی که ......

-         اینهاسوالاتی که سالهای ساله دارم باهاش کلنجارمی رم وتوشنیدن حتی  یکبارش اذیتت می کنه

نفس عمیقی کشیدبرگشت بهم نیگاه کرد،.....چقدرچشمهاش نافذ وگیرابود لبهاش منو یکباره بردتوی خونه مامان بزرگ

خیلی یواش وباکرشمه گفت :

-         نیما؟!

-         بله

-         مااومدیم اینجا دعواکنیم ؟....من راجع به بیشتراین حرفائی که زدی بهت حق می دم .....

 

...