بعدازظهر انتظار

وقتی پنجره چشم را بازمی کنم

 وشمیم تو به مشامم می رسد

وتو مجسم درمقابل چشمانم ظاهرشده ای

بانگاهی ناباورانه لمس می کنم حضورت را

شانه هایت را وگونه هایی که پرهستند از خاطره

می خواهم چشمانم باز باشد هزارساله

 می ترسم دمی پلک بزنم وباز ، باد باشد وخاطره ای چروک خورده

بیا سوار برمرکب  زمان ،  زمان سرکش  را مهار کنیم

تا ابدیت ، تاسرحدعشق ،جاودان ...

 

/ 0 نظر / 12 بازدید